تبليغاتX
*♥ جادوی مهر ♥*























*♥ جادوی مهر ♥*

سلام دوستای گلم

حالتون خوبه؟ خوشید؟ سلامتید؟ خانواده خوبن؟

راستش یه مدته که یه خورده حالم بده واسه همین نمیتونم بیام و محبتهای شما دوستای خوبمو جبران کنم

البته اینو بگما که به زودی زود میام با یه طرح جدید و نو

دوستون دارم

بای بای

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت توسط زهیر|

 

من خدا را دارم

کوله بارم بر دوش

سفری باید رفت

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی

از سفر ترسیدی

تو بگو از ته دل

من خدا را دارم...

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت توسط زهیر|

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد  روی اولین صندلی نشست.

از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود…

اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.

پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست

نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد …

به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :

چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده

و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده…

چقدر عینک آفتابی بهش می آد… یعنی داره به چی فکر می کنه؟

آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه…

آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه.  باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)…

می دونم پسر یه پولداره…  با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون.

کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته!

یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!!

دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است

و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد…!!!

ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.

مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. ..

پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد…

یک، دو، سه و چهار … لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. ..

از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد…

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت توسط زهیر| |

پیش از اینها فکر میکردم که خدا / خانه ای دارد کنار ابرها / مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا / پایه های برجش از عاج و بلور / بر سر تختی

نشسته با غرور

ماه برف کوچمی از تاج او / هر ستاره، پولکی از تاج او / اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان / رعدو برق شب، طنین خنده اش / سیل و طوقان،

نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب / برق تیغ خنجر او مهتاب / هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست / بیش از اینها خاطرم دلگیر بود / از خدا در ذهنم

این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین / خانه اش در آسمان، دور از زمین / بود، اما در میان

ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود / در دل او دوست جایی نداشت / مهربانی هیچ معنایی

نداشت

هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا / از زمین، از آسمان، از ابرها / زود میگفتند: این

کارخداست

پرس وجو از کار او کاری خداست / هرچه میپرسی، جوابش آتش است / آب اگر

خوردی، عذایش آتش است

تا ببندی چشم، کورت میکند / تا شدی نزدیک، دورت میکند / کج گشودی دست،

سنگت میکند

کج نهادی پای، لنگت میکد / با همین قصه، دلم مشغول بود / خوابهایم خواب دیو و

غول بود

خواب میدیدم که غرق آتشم / در دهان اژدهای سرکشم / در دهان اژدهای

خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین / محو میشد نعرهایم، بی صدا / در طنین خنده ای خشم

خدا

نیت من، در نماز و در دعا / ترس بود و وحشت از خشم خدا / هر چه میکردم، همه از

ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود / مثل تمرین حساب و هندسه / مثل تنبیه مدیر

مدرسه /

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله / سخت، مثل حل صدها مسئله / مثل تکلیف ریاضی

سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود / ***

تا که یک شب دست در دست پدر / راه افتادم به قصد یک سفر / در میان راه، در یک

روستا

خانه ای دیدم، خوب و آشنا / زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟ / گفت اینجا خانه ی

خوب خداست

گفت: اینجا میشود یک لحظه ماند / گوشه ای خلوت، نمازی ساده  خواند / با

وضویی، دست و رویی تازه کرد

با دل خود، گفتگویی تازه کرد / گفتمش، پس آن خدای خشمگین / خانه اش

اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت: آری، خانه ای او بی ریاست / فرشهایش از گلیم و بوریاست / مهربان و ساده و

بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است / عادت او نیست خشم و دشمنی / نام او نور و نشانش

روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست / حالتی از مهربانی های اوست / قهر او از

آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مادر مهربان است / دوستی را دوست، معنی میدهد / قهر هم با دوست

معنی میدهد

هیچکس با دشمن خود، قهر نیست / قهر او هم نشان دوستی ست / ***

تازه فهمیدم خدایم، این خداست / این خدای مهربان و آشناست / دوستی، از من به

من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد / نام او را هم دلم از یاد برد / آن خدا مثل خواب و

خیال بود

چون حبابی، نقش روی آب بود / می توانم بعد از این، با این خدا / دوست باشم،

دوست، پاک و بی ریا

سفره ی دل را برایش باز کنم / میتوان درباره ی گل حرف زد / صاف و ساده، مثل

بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت / با دو قطره، صد هزاران راز گفت / میتوان با او صمیمی

حرف زد

مثل باران قدیمی حرف زد / میتوان تصنیفی از پرواز خواند / با الفبای سکوت آواز

خواند

می توان مثل علفها حرف زد / با زبانی بی الفبا حرف زد / می توان درباره ی هر چیز

گفت

میتوان شعری خیال انگیز گفت / مثل این شعر روان و آشنا:

پیش از اینها فکر میکردم خدا…

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت توسط زهیر| |

اُتاقـکـــِ شکلکــُ تصـآویـر ِهلــــن روی میز كوبید و داد زد: سارا !

اُتاقـکـــِ شکلکــُ تصـآویـر ِهلــــن

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زدشکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن ، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:Emoticon خانوم... مادرم مریضهSmiley... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن نمیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند Smileyبرای من هم یه دفتر بخرهشکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن  كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو...!


معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا
...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد

نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت توسط زهیر| |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت توسط زهیر| |

 

باز هفت سين سرور


ماهي و تنگ بلور


سکه و سبزه و آب


نرگس و جام شراب


باز هم شادي عيد


آرزوهاي سپيد


باز ليلاي بهار


باز مجنوني بيد


باز هم رنگين کمان

باز باران بهار

باز گل مست غرور

باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود

باز اسفند و گلاب

باز آن سوداي ناب

کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا

يا مقلب القلوب

يا مدبر النهار

حال ما گردان تو خوب

راه ما گردان تو راست

باز نوروز سعيد

باز هم سال جديد

باز هم لاله عشق

خنده و بيم و اميد

عید شما مبارک

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت توسط زهیر| |

فروردین : گل رز


گاهی بدون فکر قبلی کاری را انجام می‌دهید.
بسیار رک گو هستید و عاشق مسافرت!
اشتیاق زیادی برای زندگی کردن دارید و پشتکارتان خوب است.



اردیبهشت گل نسترن


فردی صبور و پرطاقت هستید و اراده بسیار قوی دارید.
دوست دارید کارها را به آهستگی ولی به طور جدی انجام دهید.
خجالتی هستید و قابل اعتماد. سعی می‌کنید از مشاجرات دوری کنید.



خرداد گل یاس

رفتار دوستانه‌ای دارید.
رک گو و پر حرف بوده و همین امر به جذابیت شما می‌افزاید.
مانند گل یاس، همیشه برای زنده کردن یک مجلس و معطر کردن آن حضور دارید.
از رفتار بد دیگران سریع می‌گذرید. برای رفاقت ارزش زیادی قائلید.

تیر: گل بنفشه


زندگی همیشه برایتان شیرین نیست و زیاد یا فراز و فرودهای آن مواجه می‌شوید.
به جای داشتن درآمد جزیی به فکر درآمدهای کلان هستید.
ذهن خلاقی دارید و به دنبال فعالیت‌های خلاقانه هستید.
در خانه بیشتر از همه جا احساس امنیت و آرامش می‌کنید.



مرداد: گل شب بو

فردی با محبت، خونگرم، دلسوز اما کمی‌عصبی هستید.
غالباً از کمبود اعتماد به نفس رنج می‌برید و کمی ‌نیز احساس ترس در شما دیده می‌شود.
برخی اوقات مردم از اخلاق خوب شما سوء استفاده می‌کنند.



شهریور گل داوودی


جدی، متفکر و تا حدی اندیشمند هستید.
در کارهایتان سرسختی و سماجت دارید و این مسئله گاهی به ضرر شما تمام می‌شود.
به رغم آنکه شخص مهربانی هستید اما برخی اوقات رگه‌های نامهربانی در شما نمایان شده که این مسئله دیگران را آزار می‌دهد.



مهر: گل زنبق

فرد مودبی هستید.
به سرعت عصبانی می‌شوید ولی خیلی سریع به حالت اولیه باز می‌گردید.
از زیبایی لذت می‌برید.
فرد محبوبی هستید و سرشت سخاوتمندی دارید.
میل زیادی برای زندگی در شما موج می‌زند و از انجام هر کاری لذت می‌برید.



آبان گل ارکیده

به سرعت تصمیم می‌گیرید و در انجام کارهایتان بسیار سریع و چابک هستید.
تغییرات شغلی شما را نمی‌ترساند که این موضوع یکی از برتری‌های شخصیت شماست.
توانایی استثنایی در سازماندهی کارهایتان دارید.



آذر: گل مریم


احساساتی، صادق، باوفا، بشاش و خوش اخلاق هستید، اما اگر بخواهید می‌توانید همزمان روی دیگر سکه را نیز نشان دهید.
خانه را تنها پناهگاه مطمئن زندگی می‌دانید.
کمال طلب و تا حدی رویایی هستید که در برخی موارد این رگه های شخصیتی به کمک شما می‌آیند.



دی:  گل همیشه بهار

اهل رقابت و دوست بازی و قابل اعتماد و امین هستید و خیلی علاقه دارید وقت خود را بیرون از خانه بگذرانید.
بسیار تودار و در واقع درون گرا هستید، از شادی دیگران شاد می‌شوید اما خود به سختی به آرزوهایتان دست می‌یابید.

بهمن: گل گلایل

باهوش هستید و می‌دانید چه می‌کنید. می‌خواهید همه امور مطابق میل شماباشد که البته گاهی می‌تواند به دلیل عدم توجه به نظر دیگران برایتان مشکلساز شود…
اما در مورد عشق صبور هستید.
همواره اهدافی برای دستیابی دارید و واقعاً برای رسیدن به آنها تلاش می‌کنید.



اسفند: گل نرگس

مهربان، با گذشت و بسیار تودار هستید، به هیچ وجه خودخواه نیستید.
همیشه بهترین را برای دیگران می‌خواهید.
دوستانتان برایتان بسیار مهم هستند و قدر آنچه را که دارید می‌دانید.
بین دوستان محبوب هستید و در خانواده نظر شما بر دیگران ارجحیت دارد..


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت توسط زهیر| |


زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت
 
 به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي
 
خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي
 
نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او
 
نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک
 
بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
 
پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن
 
مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي
 
 نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي
 
 مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد
 
کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين
 
ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به
 
هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با
 
نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام
 
شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را
 
داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال
 
 تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که
 
 بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد
 
بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و
 
برآشفته شده باشد!ا



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت توسط زهیر| |

 

به نام خدائي كه دوستش دارم...


 نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟

 گفت : نه .

 گفتم :خسته میشی بزار خوب کمکت کنم .

 گفت : نه ، خودم جمع می کنم .

 گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟

 نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم .

 بعدش گفت : می دونی چیه رفیق ، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن ، وقتی می خوای یه دل 

پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و

میشکوننش،میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده .

 میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی 

دوست داره .

 گفتٌ: تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد . و من توی این فکر که چرا ما آدما 

دل داری بلد نیستیم.

دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ، انگاری فهمید تو دلم چی گفتم. 

برگشت و گفت : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود.

گفتٌ و اینبار رفت سمت دریا . سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود .


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت توسط زهیر| |


 

...من که ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد...

 

...نوبت خاموشي من سهل واسان مي رسد...

 

...من که مي دانم که تا سرگرم بزم و مستي ام...

 

...مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان مي رسد...

 

...من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست...

 

...بين مرگ و ادمي قول و قراري نيست...

 

...من که مي دانم اجل ناخوانده وبيدادگر...

 

...سرزده مي ايد و راه فراري نيست...



                                            ...پس چرا ،پس چرا عاشق نباشم...


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 


نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت توسط زهیر| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت